مرتضى راوندى

197

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

تو گفتى كز ستيغ كوه سيلى * فرود آرد همى احجار صد من ز روى باديه برخاست گردى * كه گيتى كرد همچون خزّ ادكن « 1 » چنان كز روى دريا بامدادان * بخار آب خيزد ماه بهمن برآمد زاغ رنگ و ماغ « 2 » پيكر * يكى ميغ « 3 » از ستيغ كوه قارن چنان چون صد هزاران خرمن تر * كه عمدا برزنى آتش به خرمن بِجَستى هرزمان از ميغ برقى * كه كردى گيتى تاريك روشن چنان آهنگرى كز كورهء تنگ * به شب بيرون كشد رخشنده آهن خروشى بركشيدى تند تُندُر « 4 » * كه موى مردمان كردى چو سوزن تو گفتى ناى روئين « 5 » هر زمانى * به گوش اندر دميدى يك دميدن بلرزيدى زمين از زلزله سخت * كه كوه اندر فتادى زو به گردن فرو باريد بارانى ز گردون * چنان چون برگ گل بارد به گلشن و يا اندر تموزى « 6 » مه ببارد * جرادِ « 7 » منتشر بر بام و برزن ز صحرا سيلها برخاست هرسو * دراز آهنگ و پيچان و زمين كن منوچهرى ، علاوه‌بر احاطه بر احوال و آثار شاعران پارسى و تازى ، به علوم ادبى و دينى و طب تا حدّى نيز آشنا بوده است . چنان كه گويد : من بدانم علم طب و علم دين و علم نحو * تو ندانى دال و ذال و راء و زاء و سين و شين در بعضى از اشعار منوچهرى ، مناظرى از زندگى مردم تصوير شده است . از جمله در اشعار زير راه‌ورسم مسافرت با كاروان در حدود هزار سال پيش توصيف شده است : الا يا خيمگى خيمه فروهل * كه پيشاهنگ بيرون شد ز منزل تبيره‌زن بزد طبل نخستين * شتربانان فروبندند محمل نماز شام نزديك است و امشب * مه و خورشيد را بينم مقابل و ليكن ماه دارد قصد بالا * فروشد آفتاب ، از كوه بابل

--> ( 1 ) . خاكسترى ( 2 ) . نوعى مرغ ( 3 ) . ابر ( 4 ) . غرش ابر ( 5 ) . كوس ، نقاره ( 6 ) . گرماى تابستان ( 7 ) . ملخ